امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 10 روز سن داره
نرگسنرگس، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

امیرحسین جیگر مامان

روز مرد مبارک.....

روز مرد به همه ی مردها و باباها مبااااااااااااااارک بابای خوب خودم     پدر شوهر خوبم     همسر عزیزم     و مرد کوچولوی خونمون   ...
23 ارديبهشت 1393

پسریم و کارهاش.......

این روزها پسریه مامان کارهایی میکنه که مامان حسابی ذوق میکنه اینقدر به کارهایی که ما انجام میدیم دقت میکنه و سریع تکرار میکنه.مثلا چند روز پیش که میرفتیم بیرون دم در کفشهامو پاک کردم حالا هر وقت میریم بیرون.......   تا می ایستیم به نماز شما هم سریع میای سرتو میذاری روی مهر البته چند روزیه که پشت ما می ایستی تا وقتی خم میشیم سریع بپری پشت ما   بعد از نماز هم جانماز مامانو جمع میکنی میذاری سر جاش ...   البته با شنیدن آهنگ هم دستهاتو میبری بالا و اینقدر قشنگ بشکن میزنی که نگو دل آدم واست غش میره   با گرم شدن هوا هم پارک رفتن های ما بیشتر شده و شما حتما باید ...
22 ارديبهشت 1393

سالگرد عروسیمون+گردش آخر هفته

سالروز آغاز با هم بودنمان مبارک با تو بودن برایم بهترین لحظات زندگیست و من وجود پر مهر و سرشار ازعشق تو را در کاشانه ی قلبم میبینم هر روز با شوق دیدنت چشم میگشایم و وقتی تو را کنارم میبینم خدا را بارها و بارها شکر میکنم که چون تویی را به من هدیه داد     چهارشنبه93/02/10 سالگرد عروسیمون بود و من تصمیم گرفتم بابایی اکبراینا رو واسه ی شام دعوت کنم و یک مهمونی کوچولو بدیم واسه ی شام با برگهای درخت انگور توی باغچه ی خونمون دلمه درست کردم خیلی خوشمزه شد        واین هم ژله ی عشقولانه ی قلبی من تقدیم به همسری ......    ...
13 ارديبهشت 1393

از شیر گرفتن....................

چند وقت بود واسه ی از شیر گرفتن شما کلی برنامه ریزی میکردم چند روز طی روز کمتر بهت شیر میدادم و فقط موقع خواب میخوردی تا اینکه دیروز تصمیم گرفتم کلا دیگه بهت شیر ندم و از چسب زخم کمک گرفتم،عزیزم تا دیدی اینقدر بغض کردی و چشمات اشکی شد تا چند دقیقه هم هی سرتو به من چسبونده بودی و بغض کرده بودی،نمیدونم انگار دو دل شده بودم آخه الان یکم واست زوده از مامانهای دیگه که سوال میکردم میگفتن الان زوده بذار توی شهریور خلاصه یه عده دیگه هم میگفتن دیگه بسشه.و همه چیز به خوبی تا شب گذشت البته تا شب دیگه انرژیم کلا تموم شد صبح تا10/30خواب بودی بعدش سریع صبحانه شما را دادم و رفتیم خونه ی عمو علی بعدش پارک بعد ناهار خوردیم و دوباره رفتی با بچه ها بازی کنی و...
8 ارديبهشت 1393

آغاز یک سال و نیمگی.....

یک سال و نیمه گیت مبارک عزیز دلم     پسر نازم ،انگار دیروز بود که تولد یک سالگیتو جشن گرفتیم و الان 6 ماه گذشت با کلی تغییرات در شما. عزیز دل مامان چهارشنبه هفته پیش با بابامیثم شما را بردیم تا واکسن بزنی صبح زود بیدارت کردیم و شما بی خبر از همه جا با کلی شوق و ذوق کفشهاتو آوردی که پات کنی و بری دد.بله بعد از زدن واکسن که خدا رو شکر گریه شما کوتاه بود سه تایی رفتیم پارک و بعدش رفتیم خونه ی بابایی .تا ساعت 2 و بعد از خواب نیمروزیت حالت خوب بود اما بعدش تا شب و موقع خواب بیقراری و پا درد شما شرع شد به حدی که اصلا نمیتونستی راه بری همش توی بغل من بودی.همون شب هم باباجان اینا به همراه خاله ها ما را حسابی خوشحال ...
6 ارديبهشت 1393
1